تراوشات نیمه شب ذهن یک زنجیری رها

دوشنبه ۱۶ نوامبر ۲۰۰۹



حسرت داره اگه از بین همه هنر هائی که خدا به عنوان موهبت های آسمانی به نوع بشر عطا کرده هیچ سهمی نداشته باشی ، البته هنوز جای شکرش باقیه که گاه و بی گاه بتونی از هنر اونطور که باید و شاید لذت ببری .

توی سختی ها و ناملایمات مشترک ، توی اتفاقات بد ( گیرم توهم مقصر باشی ) اگه نزدیکترین دوستات تنهات بذارن که مثلاً تو سرت به سنگ بخوره و آدم بشی و پشیمون شی یا اینکه نه بخوان تو کنج خلوت آرامشی رو که تو مسبب سلب شدنش بودی دوباره به دست بیارن یا هر چه میدونم چی لعنتی دیگه ای ... اسمشو چی بذارم خوبه ؟

فاصله بین آدمها و ارتباطاتشون چند روزه و چند ماهه و حتی اغلب چند ساله هم به وجود نمی آد ، تو گیر وا گیر روزهای حساس زندگی وقتی یکی جا می زنه و کم می آره شاید بشه بخشید و فراموش کرد اما هرگز اثری روکه رو ضمیر ناخوداگاه میذاره نمیشه نادیده گرفت .

موندم شاد باشم یا غمگین از بی خواهری و بی برادری !

گاهی باید پذیرفت تو دنیا چیزهائی هست که ما قادر به تغییر دادنشون نیستیم ، مثل خصوصیات ژنتیکی و موروثی و خانوادگی افراد ، مثل اون خلقیاتی که از محیط خونه و والدین به به یادگار تا آخر راه با خودمون میبریم .

شده فکرکنی اگه قرار بود خل وچل ها و دیونه های زنجیری و غیر زنجیری رو بگیرن بیشتر آدمها توی تیمارستان ها می افتادن تا بیرونش !

توی این پنج سال وب نویسی خیلی جور وا جور نوشتم ، گاهی تقلیدی بوده و کورکورانه وگاهی هم به اعتبار انعکاس منویات فکری وقلبی ارزشمند بودن ! تا یه زمانی برام خیلی مهم بود کامنتهام خیلی زیاد باشن ، گمونم تا هشتاد وسه تا هم رفتم اما الان نه ، بیشتر دوست دارم اینجا یا جاهائی که می رم خلوت باشه و عوضش آدمها و نوشته هاشون عمیق و دوست داشتنی ... حالا همه این ها روگفتم چون یاد مینی مال نویسی هام افتادم ... لذتی داشت .

پدر جان ، اخوی ، ملت ، همشیره ، حاجی ، مهندس ، رئیس ... من از سکوت معترضانه بیزارممممممممم !

فکر کن این همه سال بنویسی از غمها و شادیهائی که مربوط به آدم هائی که اینجا و نوشته هاشو به باد شکم خودشون هم حساب نمیکنن ، حالا هی من می گم من چیزم تو بگو نه .

مسخره نیست که این تنهائی ها هرگز تمومی نداره .

بپا عزیزم ، شاید من اونی نیستم که تو فکر میکنی یا میخوای ! بپا از ترس چاله تو چاه نیفتی ! جلوی ضرر رو از هرکجا بگبری منفعته ... تلخه اما حقیقته ...


امتیاز

چهارشنبه ۱۱ نوامبر ۲۰۰۹



هفته پیش برای عروسی توی یکی از روستاهای اطراف سنندج دعوت بودم ، تو اون صبح پاییزی همراه نم نم بارون رانندگی کردن لذتی داشت ، روستا انقدر شیک و تمیز بود که شکه شدم ، کف کوچه ها همش سنگ فرش بود و سادگی و طراوت و زندگی از در و دیوارش می بارید ، عصر هم تو شر شر بارون برگشتم ، این یکی لذتش وصف نشدنی بود انصافاً ...

روز بعد برای کاری رفتم مرکز نگهداری از بچه ها ، کار پاره وقت من البته مربوط به طراحی سیستم مدیریتی موسسه هست اما اون روز بهرحال بعد از کار با بچه ها قاطی شدم ، اون قسمت که من بودم مربوط بود به پسر های شیش تا دوازده سال ، خیلی بیشتر از اونی که فکرش رو بکنی شیرین و دوست داشتنی اند ، نه از سر ترحم که حقیقتاً همینطوره . قبل از نهار یه کوچولوی کلاس دومی که فقط سه روز از اومدنش می گذشت گوشه یکی از اتاقها قایم شده بود و زار زار گریه می کرد ، متین کوچولو دلش برای نگار خواهر سه سالش تنگ شده بود که توی یه مرکز دولتی نگهداری می شد ... بیرون که اومدم یک ساعت زیر بارون پیاده روی کردم ، خیلی وقت بود این همه خیس نشده بودم !

دو شب بعد توی عروسی شهری دعوت بودیم ، برگشتنی از بس که بیرون تو حیاط تالار قدم زده بودم پاهام درد می کرد و کلیه هام که چاییده بود تیر می کشید ، حالا فرقی هم نمی کنه اگه کسی بگه املم یا هرچی !

* چه زیبا ، چه زشت ... زندگی !
* پر از کلماتم ، دل نوشتن اما نیست ...




تلخ

یکشنبه ۸ نوامبر ۲۰۰۹



گاهی حتی اگه همه بد و بیراه های دنیا رو حواله خودت کنی بازم کمه ! خیلی وقت بود مزه حماقت و بلاهت خودم رو نچشیده بودم ... هرچند ختم به خیر شد اما مزخرف ترین روز زندگیم شد !

پ.ن : بالاتر از شرمندگی عمیق و خجالت بی پایان حرفی نیست !