آگاهی

سه‌شنبه ۲ فوریهٔ ۲۰۱۰



اغلب واکنشهای احساسی ناشی از ناآگاهی هستند ، این جمله حجم بیشتر افکار این چند روزم رو شامل می شد . شادی یا غم ، ترس یا شهامت ، محبت یا نفرت و ... البته به تعبیری این ها همه گریز هائیه که ذهن پیچیده من برای توجیه و تفسیر مسائلی که باهاش رو به رو می شه ارائه میده تا شاید روح و روانم کمتر با درد و رنج دست و پنجه نرم کنن اما واقعیت اینه که این دلیل نمی شه تا یکسره به بیراهه رفته باشم . اگر تو لحضاتی که با تحریک احساسات مواجه می شیم ، از هر نوعش ، این بینش و بصیرت رو داشته باشیم که اونچه که در حال رخ دادنه تنها بخشی از موج ناپایدار حرکت زندگیه که البته ما هم چندان کنترلی بر اون نداریم شاید فرکانس پاسخ ما به این تحریک با تغییرات کمتری رو به رو باشه . اینطوری تو شرایطی قرار می گیری که بر موج احساسات مسلطی و قبل از اینکه احساساتت کنترل پاسخ رو بر عهده بگیرن این آگاهی های توه که سکان حرکت رو در دست داره . داشتن چنین بینشی توی جامعه ی قرون وسطائی ایران که خرافات دینی و بیماری های روانی تار و پودش رو در نوردیده برای من و امثال من شاید تنها روزنه ی امید برای بقا باشه !

تکرار یک واقعه تا جائی که حساسیتی نسبت به اون نداشته باشی ، توانائی های روحی روانی در سطح الاستیک (برگشت ناپذیری تنش های وارده) بیخیالی نسبت به گند های مکرری که یا به زندگیت می زنی یا به زندگیت می زنن ... همه اینهائی که گفتم رو یه لباس خوشرنگ تنش کن اسمش رو بگذار تجربه ! البته اعتراف می کنم که این تعریف به وسعتی نیست که تعریف تجربه توش می گنجه ، اما خب یه قسمتیش که هست ، میگن ماها به وسعت تجربه هامون هستیم ، اوووووو ... من چه گنده هستم !

قدیمیها حرفهاشون قشنگه ، میگفتن رعیت به دین ملوکشونن . ما ایرانی ها هم اره ... !

راستش من از روزی نگرانم که به هر دلیل امنیتمون سلب بشه ، از اینکه خودمون و خونواده ها و دوستانمون هر لحظه هر کجا در معرض دزدی ها ، تجاوزها و کشته شدن هائی باشیم که هیچ قدرتی حداقل برای مدتی نتونه کنترلش کنه ، از این که سدی که پشتش بغض و غیض طبقه محروم جامعه ایران جمع شده ناگهان شکسته بشه و سیاهی و تباهی دامنگیر همه بشه ، برای همینه که من از تغییرات آرام و بدور از هر نوع خشونتی طرفداری می کنم . خوب یا بد سرنوشت نسل من این بود ، میراث نسل های آینده اما شاید از ین هم تلخ تر باشه اگر تفکر و تدبیر و تعقل جای خودش رو به شوق و شور و احساساتی بدن که مثل کف روی آب می مونه ...


از این ور و اون ور

پنجشنبه ۲۱ ژانویهٔ ۲۰۱۰




از اون ور دنیا خان داداش میل زده انشاالله برای خودت رحمت جان ، خیلی لذت بخشه ! چند روز پیش برای نازنین دوستی که حکمش همون خان داداش مذکوره ، به رسم تبریک برای نو رسیده شون نامه تبریکی نوشتم . بچه ها اغلب بخشی از مشغله های ذهنیم رو شامل می شن . علارغم تمام شیرینی هاشون و همه علاقه ای که به بچه دارم تا الان نتونستم خودم رو راضی کنم که روزی مسئولیت بچه ای رو به عهده بگیرم ! این البته نه از سر بی مسئولیتیه که بیشتر واهمه از قصوراتیه که مسببش جبر زمانه است . ناگفته نماند برای همچین انتخاب مهمی تو زندگی مشترک نظر همسر آدم هم مهمه و البته کیه که ندونه وقتی یه مرد دم از مشارکت و تصمیم گیری مشترک با زنش می زنه ، خیلی آبرومندانه داره می گه هرچی خانم بگه !

یه قسمت از قشنگ ترین خاطرات دوران تحصیلم مربوط به دوستیه که به اختصار اینجا با عنوان دکتر ازش یاد می کنم . دکتر می گفت مردا دو دستن یا "ز-ز" یا "ز-ز-ز" دسته اول زن زلیل هستن و دسته دوم زر میزنن که زن زلیل نیستن و البته هرکدوم مراتبی داشت و مقاماتی ، مثلا تو مسلک زن زلیلی ، زن زلیل خالی داریم ، زن هلاک داریم ، زن شهید داریم ، زن فنا داریم و ... جالب اینکه این دکتر که دکتر نبود ، رفت تو سلوک زن زلیلی تا دکتر شد ! ماجرا از این قرار بود که این بنده خدا یه خانمی رو دوست داشت و خانم هم که دانشجوی فوق بود شرط ازدواج رو فوق گرفتن اقا اعلام کرده بود ! بنده خدا دکتر تا فوقش رو گرفت خانم دکتری قبول شد و ... هرچند الان هنوز خانم از رسالش دفاع نکرده دکتر دومین دکتری اش رو هم دفاع کرد و ... حالا هی بگن زن زلیلی بده !

هر چی نزدیک تر می شه بیشتر تو ذهن و روح و روانم برای رفتن به خدمت پذیرش پیدا می کنم ، میدونم راحت نیست ، بی موقس ... اماخب گمونم من هرچی سهل تر بگیرم سهل تر می گذره !

تصور کنید من این هفته با یه ساک پر از وسایل لازم برای شنا رفتم استخر و وقتی برگشتم خونه از خودم پرسیدم ساکم کو !؟ حالا دو روز دیگه که از این خراب شده رفتم دوباره تو بوق وکرنا میکنن فرار مغزها ! آقا این مغز آرامش می خواد یا نه ؟ امنیت روانی می خواد یا نه ؟ هرچند انصافاً اعتماد به نفس نمی خواد ، قربونش برم این یکی فوران می کنه عینهو کلیمانجارو !

* محض توضیح ، جوجه ای که درعکس مشاهده می فرمائید دختردائی زاده ست بغل خان باباش ...


شاید که سبک شوم

یکشنبه ۱۷ ژانویهٔ ۲۰۱۰



از اونجا که من تو محیطی زندگی می کنم که به شدت مذهبیه و بین انسانهائی که به شدت بیمار هستند و فضائی که لحظه لحظه اش تنشه دوره تناوب نوشته های این چنینیم کوتاهه . البته همونطور که بارها گفتم من هم محصول همین محیط و فضا هستم و خیلی از ایرادهائی که از اطرافیانم می گیرم کم و بیش به شخصیت خودم هم وارده . تنها شاید تفاوت در اینه که من این کاستی ها رو درک می کنم و سعی می کنم تبعات ناخوشایند والد بیمارم رو درمان و اصلاح کنم اما خیلی به ندرت همچین چیزی در رو در دیگران می بینم . و صد البته ذکر واژه بیماری نه برای تخریب که برای توصیف حقیقتی تلخه !

اغلب مشکل از روزهائی شروع می شه که می فهمی کسانی که دوستشون داری و قهرمانان زندگی ات اند اون قهرمانانی نیستند که فکرش رو می کردی ، کمی بعد تر تازه می فهمی اغلب همین ها هستند که مشکلات و درگیری های ذهنیت رو سبب می شن حتی اگر به نیت خیر مسببات رو فراهم کرده باشند . بهر حال گله ای نیست اما ، اینها حکایتیه برای سبک شدن دل و رها شدن اندیشه . همین چند شب پیش بود که به دوستی از کاستی های نظام خلقت می گفتم و بیت معروف حضرت حافظ که :
پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد

* شاید هنوز باید بیشتر ساده بگیرمت ... زندگی !


ح ر ب

سه‌شنبه ۱۲ ژانویهٔ ۲۰۱۰



الهی ...

سیخ را برگردان

این طرفمان سرخ شد !



* کلی حرف داشتم از این ور و اون ور اما این پست به حرمت تلخی مکرر این روزها شد همین !


من !

جمعه ۱ ژانویهٔ ۲۰۱۰



گاهی به خودم میگم : پسر عجب خری هستی تو !

* اینجا رو حتماً بخونید ...


گلوله ی سربی

چهارشنبه ۳۰ دسامبر ۲۰۰۹

.

بی اعتماد زیستن
این سان به آفتاب
بی اعتماد زیستن
این سان به خاک و آب
بی اعتماد زیستن
این سان به هر چه هست
از آن همه شقایق بالنده در سحر
تا این همه درخت گل کاغذین
که رنگ
بر گونه شان دویده و
بگرفته جای شرم
بی اعتماد زیستن
این سان به چشم و دست
در کوچه ای که پکی یاران راه را
تنها
در لحظه ی گلوله ی سربی
در اوج خشم
تصدیق می توان کرد
آن هم
با قطره های اشکی در گوشه های چشم


* خون و مرگ و عصیان ...

.

روزگار

پنجشنبه ۲۴ دسامبر ۲۰۰۹



زندگی شاید سکه ای باشه که یه سمتش سادگیه و اون سمتش پیچیدگی ! یا شاید آینه ای که به فراخور حال و احوالمون هر بار که جلوش وای میسیم جلوه ای داره متناسب با اون چه که هستیم . از طرفی گاهی می شه تو یه مقطع مشخص زمانی و مکانی مکث کنی و به زندگی خودت و دور و بریات نگاهی بندازی و یا گاهی تو یه بازه زمانی همراه و همسفر خودت یا کس دیگه ای بشی و ... ممکنه جور های دیگه ای هم بشه بهش نگاه کرد ، بهر حال اما مجموعه ای از تراوشات درونی و بازخورد های بیرونی دست به دست هم می دن تا نگرش و حس ما رو نسبت به حقیقت بودنمون شکل بدن . حالا در نظر بگیر که چه ابر و باد و مه و خورشیدی دست به دست هم می دن تا ما این آدمی بشیم که هستیم ، که هرکی درونیاتش یه جوره ( و اغلب زیر آسمون مملکت ما آسیب دیده ) و بازخوردهای محیطی هم که قربونش برم واویلا ... این ها همه رو گفتم تا شاید مرهمی باشه برای رنجی که این چند روز بردم ! لابد می خوام برای چندمین و چندمین بار به خودم یادآوری کنم که من اولاً تو محیطی زندگی می کنم که سلامت نفس توش غنیمته ، دوم اینکه اغلب آدمهاش از اول با هزار و یک عامل منفی درگیر بودن و به نوعی باهاش بزرگ شدن و سوم اینکه بهرحال من هم یکی از آدمهای همین محیطم ! مثل همیشه این جور وقت ها ذهن علت و معلولی شرقیم دنبال این بود که کجای کار رو بد اومدم که اینجوری شده ... تا گوساله گاو شود ...

میگه : خدا چو بندد به حکمت دری ز رحمت زند بر آن قفل دیگری ! توی این هیری ویری ، تو این شلم شوربا ، دیگه آدم نبود قبض روح کنی !؟

* حس مزخرفیه نا امید شدن ازکسی که روش حساب باز کردی !